نگاهی به رویکردهای معرفت‌شناختی کارنپ

 

رهبر محمودزاده

رودولف کارنپ در مدت عمر پربار و پرکارش ( 1970 - 1891 ) کتاب‌های بسیاری نوشت ولی هیچ‌کدام از آن‌ها، اختصاصا و مستقیما راجع به آرای معرفت‌شناختی وی نبود. بنابراین برای پی بردن به رویکردهای کارنپ در حوزه‌ي معرفت‌شناسی، باید به استنباط و استخراج پروژه او در این رابطه از نوشته‌های مختلف خود او و متفکرانی که درباره دیدگاه‌های او نوشته‌اند، بپردازیم.

در این مقاله سعی می‌کنیم رویکرد معرفت‌شناختی کارنپ را قبل و بعد از پیوستن او به حلقه وین بررسی کنیم.

(1)

جا دارد ابتدا رویکرد کلی کارنپ به معرفت‌شناسی را که تقریبا در همه دوره‌های کار فکری او کم و بیش ثابت باقی‌ماند، با استناد به مقاله مشهوری از وی به نام "غلبه بر متافيزيك از طريق تحليل منطقي زبان" مطرح كنيم. اين همان مقاله‌اي است كه در آن كارنپ، با نقل متني شامل جمله "هيچ خودش مي‌هيچد" از يكي از نوشتارهاي هايدگر سعي دارد كه به روشن كردن اين رويكرد اساسي خود بپردازد كه شبه‌گزاره‌هاي متافيزيكي از آن‌جا كه از لحاظ نحوي ظاهرا شبيه به جمله‌هاي درست‌ساخت معنادار هستند، باعث مي‌شوند كه امر برما مشتبه شود و آن‌ها را به مثابه گزاره‌هاي معنادار واجد معناي محصل (cognitive) در نظر بگيريم.

كارنپ در بخشي از اين مقاله صراحتا به تشريح سويه‌اي بسيار مهم از ديدگاه معرفت‌شناختي‌اش مي‌پردازد. آن‌جا كه مي گويد "[متافيزيسين‌ها] با توسل به  به اصطلاح محدوديت معرفت بشري كوشيده‌اند متافيزيك را با پيش آوردن اعتراضاتي از اين دست نجات دهند: گزاره‌هاي متافيزيكي به دست انسان يا هيچ موجود متناهي و محدودي تحقيق‌پذير نيست. مع ذلك مي‌تواند به صورت گمانه‌هايي راجع به پاسخ‌هايي كه يك موجود با توانايي معرفت بيشتر و كامل‌تر از ما به پرسش‌ها مي‌تواند بدهد تلقي شود و چنين گمانه‌هايي هرچه باشد معني‌دارند." (خرمشاهي، 1381 ،40 )

كارنپ به منظور  رد چنين ديدگاهي ابتدا فرض را بر اين مي‌گيرد كه موجود عالي‌تري بتواند معرفتي به ما بدهد، همان‌طور كه شخصي بينا مي‌تواند معرفت يا شناخت جديدي را با يك نابينا در ميان بگذارد. چنين امري علي‌الاصول براي كارنپ قابل تصور است. اما نكته مهم از نظر او چيز ديگري است. "اگر اين موجودات مي‌توانستند [مثلا] قضيه فرما را براي ما اثبات كنند يا يك ابزار فيزيكي اختراع كنند يا يك قانون طبيعي ناشناخته را مكشوف و محرز بگردانند، در آن صورت معرفت ما با كمك آنان افزايش يافته بود... ولي اگر آن موجودات فرضي به ما چيزي بگويند كه نتوان درستي‌اش را آزمود در آن صورت حتي فهمش نخواهيم كرد." (همان، 40 )

در اين‌جا كارنپ مي خواهد متذكر اين نكته شود كه اخذ معرفت از موجودي عالي‌تر، مسأله‌اي مرتبط با «منشأ» معرفت است نه توجيه (justification) آن. تسامح كارنپ نسبت به قبول فرض امكان اخذ معرفت از يك موجود غيرانسان از همين ‌جا سرچشمه مي‌گيرد مهم نيست ما معرفت‌مان را از چه منبعي اخذ مي‌كنيم. مهم اين است كه چگونه مي‌توانيم به توجيه آن بپردازيم. از نظر كارنپ اگرهيچ راهي براي درستي‌آزمايي گزاره‌هاي اخذشده وجود نداشته باشد، نمي‌توانيم نام معرفت محصل را برآن مجموعه از گزاره‌ها بگذاريم.

از اين نقل قول مي‌توانيم استنباط‌هاي زير را داشته باشيم:

الف- كارنپ نسبت به تمايز ميان كشف (discovery) و توجيه بي‌تفاوت نيست. اين تمايزي است كه از هرشل براي تجربه‌گرايان به ميراث مانده بود. هم‌زمان با كارنپ، رايشنباخ از يك‌سو و پوپر از سوي ديگر، بر آن تمايز تأكيد نهاده بودند.

ب- درست است كه تا سطح لحاظ كردن چنين تمايزي ميان كارنپ و متفكري مانند پوپر، اشتراك و هم‌سويي برقرار است، اما در سطحي ديگر ديدگاه كارنپ از رويكرد پوپر فاصله مي‌گيرد. پوپر به واسطه تمايز ميان مقام كشف و مقام توجيه، نه‌تنها بهره جستن از متافيزيك را براي اخذ مستقيم يا غيرمستقيم گزاره‌هاي تجربي مجاز مي‌داند، بلكه اين جواز را حتي به حوزه‌اي مانند اسطوره نيز سرايت مي‌دهد و  چنين رويكردي را براي علم تجربي مفيد نيز مي‌داند. در مقام كشف ،اين گزاره‌ها را از هر جا اخذ كرده باشيم، مهم اين است كه معيار تجربي مناسبي بتواند آن گزاره‌ها را محك بزند.

اما كارنپ تنها به اين حد كه آن گزاره‌هاي اخذشده را غيرقابل توجيه و غيرقابل آزمون بداند اكتفا نمي‌كند بلكه غيرقابل آزمون بودن گزاره‌ها را نيز معادل با بي‌معنا بودن آن‌ها مي‌داند. اين نقطه تلاقي نظريه معرفت‌شناسي كارنپ با نظريه معناداري‌اش مي‌باشد.

ج- فرضي كه كارنپ علي‌الاصول قابل تصور مي‌داند و مطابق با آن دايره معرفت بشري را مي‌توان در مقام كشف فراتر از امكانات خود بشر دانست، در نهايت منحل مي‌شود و به عنوان فرضي اصيل باقي نمي‌ماند. اين رويكرد، هم‌سو با معرفت‌شناسي مقبول امروز است. در مباحث معرفت‌شناسي امروزي، مقصود از معرفت "همان معرفت متناسب با امكانات شناختي آدمي است و اين يعني معرفتي كه براي آدمي به عنوان شناسنده مي‌تواند در دسترس باشد. معرفت انساني در فرايند ويژه‌اي شكل مي‌گيرد: بدان‌گونه كه بيرون از شرايط انساني نمي‌توان تصوير دقيقي از آن داشت. بنابراين پژوهش در باره‌ي معناي جامع معرفت [يعني معنايي كه از علم خداوند گرفته و به غير از معرفت انساني، فرايند شناسايي در حيوان را نيز در برگرفته باشد]، بيرون از حيطه‌ي معرفت‌شناسي است." (شمس، 1384 ، 44 )

حال كه هم از عطف توجه كارنپ به فرايند توجيه و هم از تفاوت ميان او و پوپر در اين رابطه صحبت كرديم، جا دارد كه به تفاوت ديگري نيز ميان ديدگاه‌هاي معرفت‌شناختي كارنپ و پوپر بپردازيم.

كارنپ بعد از رويگرداني از رويكرد فنومناليستي و روي آوردن به ديدگاه فيزيكاليستي‌اش، بر نقش توجيهي جملات پروتكل تأكيد داشت. از نظر او جملات مركب و پيچيده‌تر و چارچوب‌هاي نظري توجيه خود را از اين جملات پروتكل مي‌گيرند. در نظريه كارنپ درباره‌ي جملات پروتكل دقائق چندي وجود دارد كه به ذكر آن‌ها مي‌پردازيم:

- همان‌طور كه يك گزاره مي‌تواند با گزاره‌هاي ديگر توجيه شود، خود گزاره‌هاي پروتكل هم مي‌توانند با تجربه مشاهده‌اي توجيه شوند.

- منتهي كارنپ مخالف اين نظريه بود كه گزاره‌هاي مشاهده‌اي، تجربه بي‌واسطه فرد خاصي را توصيف مي‌كنند. از نظر او اگر به سرشت بين الاذهاني گزاره‌هاي مشاهده‌اي اذعان نداشته باشيم به دام نظريه امكان زبان خصوصي در غلطيده‌ايم. ( این همان امکانی است که ویتگنشتاین برای رد آن برهان اقامه‌ کرده‌ است)‌

ولي پوپر اساسا مخالف اين نظريه است كه يك گزاره را مي‌توان با يكي از منابع معرفت توجيه كرد. به عبارت ديگر پوپر منابع معرفت را منابع توجيه معرفت نمي‌داند. وي اين رويكرد را بر‌نمي‌تابد كه گزاره‌ها را به غير از گزاره‌ها را توجيه كنيم.

 تنها محدوديتي كه كارنپ در اين باره قائل است اين است كه نمي‌توان گفت كه يك گزاره مشاهده‌اي تنها تجربه بي‌واسطه يك شخص خاص را توصيف مي‌كند. اين رأي كارنپ نيز هم‌سو با آراي ويتگنشتاين متأخر و اتونويرات مبني بر عدم امكان زبان خصوص است.

از نگاه نگارنده‌ پذیرفتن این نکته‌ كه منابع معرفت مي‌توانند منابع توجيه معرفت نيز باشند دقیقا برخلاف تمایزی است که‌ فیلسوفان تحلیلی میان دو زمینه‌ کشف و توجیه‌ فرض می‌کنند. اگر این دو زمینه‌ متمایز باشند چگونه‌ می‌توان گفت که‌ منابع معرفت می‌توانند منابع توجیه‌ معرفت هم باشند؟

(2)

 اگر چه كارنپ بعد از نوشتن كتاب بازسازي منطقي جهان( 1928 ) ظاهرا به پروژه‌اي كه در آن كتاب دنبال كرده بود پشت كرد و ديگر آن را پي نگرفت اما رويكردهاي اساسي چندي را مي‌توان در آن كتاب يافت كه كارنپ، تا آخر به آن‌ها وفادار ماند. در بررسي روند شكل‌گيري آراي كارنپ، شرح و واكاوي نظرات وي در اين كتاب نقشي بسيار اساسي دارد. اگر بتوانيم خود پروژه بازسازي منطقي جهان را به صورتي گام به گام و دقيق بازسازي كنيم، به بسياري از وجوه مهم تفكرات كارنپ پي مي‌بريم. به عبارت ديگر بازسازي خود پروژه بازسازي منطقي جهان اولين و مهم‌ترين گام در ارائه توصيفي از رويكرد‌هاي كارنپ است.

ابتدا مي‌خواهيم بدانيم ايده‌اي كه كارنپ در كتاب مذكور دنبال مي‌كرد، از چه متفكراني نسب مي‌برد. كارنپ طرح ايجاد مبنايي مستحكم براي معرفت با استفاده از تجربه‌هاي بسيط حسي و منطبق با گام‌هاي منطقي را بلاواسطه از برتراند راسل اخذ كرده بود. راسل در كتاب علم‌ ما به عالم خارج (1914) در پي به انجام رساندن چنين طرحي بود. اما خود راسل نيز در مقدمه كتاب نامبرده اعلام مي‌كند ايده چنين طرحي را از وايتهد اخذ كرده‌است. راسل مي‌گويد "من كل مفهوم عالم فيزيكي به عنوان امري برساخته شده و نه استنتاج شده را به او [وايتهد] مديون هستم". (پايا، 1382 ،323)

تقابلي كه راسل ميان «عالم فيزيكي به عنوان امري برساخته شده» و «عالم فيزيكي به عنوان امري استنتاج شده» قائل مي‌شود در پي بردن به كنه پروژه بازسازي منطقي جهان اهميت زيادي دارد. بعدا به اين مطلب باز مي‌گرديم.

اما علاوه بر اين كه كار كارنپ را مي‌توان تلاشي براي تكميل كار ناتمام وايتهد و راسل تلقي كرد، كار او را به نوعي مي‌توان الهام گرفته  از كار آينشتاين در فيزيك دانست. آينشتاين موفق شده بود مفاهيم زمان و مكان را به مفهوم اندازه‌گيري‌هاي علمي و موقت  در چارچوب فيزيك نسبيتي فروكاهد (همان،323)

پروژه بازسازي به نحو كلي‌تري با آن نوع معرفت‌شناسي كه فيلسوفاني مانند بركلي بدان معتقد بودند مرتبط است. در چارچوب نظام معرفت‌شناسي بركلي است كه مي‌توانيم اولين گام را براي روشن‌ساختن تقابل ميان «عالم فيزيكي به عنوان امري برساخته شده» و «عالم فيزيكي به عنوان امري استنتاج شده» برداريم. اگر ما معتقد به رئاليسم باشيم، معرفت ما عمدتا استنتاجي از جهان فيزيكي است كه في‌نفسه و مستقل از اذهان ما وجود دارد. اما اگر چنين نباشد، آن‌گاه معرفت ما نه امري استنتاج‌شده از جهان بلكه امري است كه مطابق با مكانيسم خاصي برساخته مي‌شود. (البته همين جا بايد متذكر اين نكته شد كه كارنپ اگر چه به اتخاذ رويكردي رئاليستي نمي‌پردازد و معرفت را نيز به عنوان امري برساخته شده تلقي مي‌كند اما چنان نيست كه مانند بركلي مدافع ايده‌آليسم باشد. گزاره‌هاي حاكي از نظريه‌هاي رئاليستي يا ايده‌آليستي از نظر او به يك اندازه متافيزيكي بود.)

آن‌طور كه از آراء بركلي بر مي‌آيد مكانيسم مذكور اولا ذهني است و ثانيا به صورت خودبه‌خود بعد از اين‌كه آدمي مشاهدات خاصي از جهان پيرامونش به‌عمل آورد، شكل مي‌گيرد، در پروژه‌اي كه كارنپ دنبال مي‌كند، مي‌بينيم كه اولا اين فرايند بازسازي، در داخل يك زبان منتخب صورت مي‌گيرد و ثانيا در چارچوب اين زبان صوري انتخاب شده، ما به صورتي آگاهانه و گام‌به‌گام مي‌توانيم فرايند شناخت را بازسازي كنيم.

بنابراين با توجه به تفاوت‌هاي ذكرشده، بهتر است فرايندي را كه مدنظر بركلي است به جاي برساختن يا بازسازي، ساخت بناميم. ساخت شكل‌گيري معرفت در ذهن است ولي بازسازي توصيف گام‌به‌گام و منطقي اين فرايند ذهني در چارچوب يك زبان مختار است. " اورام استرول"  در كتاب فلسفه‌ي تحليلي در قرن بيستم، از زاويه‌ي ديگري به تفاوت ميان ساخت و بازسازي مي‌پردازد. قبل از اين كه به نقل قولي از او بپردازيم ذكر مقدمه كوتاهي لازم است.

در ميان فيلسوفان علم نيمه اول قرن بيستم، توجه بسياري به ساختار زبان علم، صورت گرفته بود. كارنپ در اين عطف توجه شريك بود، از نظر كارنپ زبان يك نظريه علمي، مشتمل است بر:

الف- مجموعه‌اي از نمادها. در ميان نمادهاي زبان، اصطلاحات منطقي و غيرمنطقي وجود دارد. مجموعه اصطلاحات منطقي مشتمل بر نمادهاي منطقي (مانند رابط‌ها و سورها) و نمادهاي رياضي (مانند اعداد، مشتقات و انتگرال‌ها) است. اصطلاحات غيرمنطقي خود به دو شاخه مشاهده‌اي و نظري تقسيم مي‌شود.

ب- قواعدي براي اطمينان حاصل‌كردن از اين كه زنجيره‌اي از نمادها يك فرمول درست‌ساخت (wff) است. يعني با لحاظ كردن نحو درست هستند. (Mauro,2005 )

به غير از اين تقسيم‌بندي كارنپ، مي‌توان به تقسيم‌بندي ترازهاي زبان علمي كه در نظريات رايج فلسفه‌ي علم رسمي در نيمه اول قرن بيستم، به عنوان يك تقسيم‌بندي مقبول پذيرفته شده بود، اشاره كرد. اين ترازها عبارت‌اند از:

 

                                        تراز                                                مثال

          

                                   نظريه‌ها                                  نظريه جنبشي مولكولي گازها

                                  قوانين                                                     قانون بويل     

                              مقادير مفهوم‌ها                                              اتمسفر 2  = p

                                                                                                 ليتر 5/1   = v

                             داده‌هاي آزمايشي اوليه                شاخص فشار بر روي 5/3 است.

 

از نظر فلاسفه علم پيرو بازسازي منطقي، تقسيم اصلي درون زبان علم، ميان تراز يا مرتبه مشاهدتي ـ كه در حكم پايين‌ترين تراز اين سلسله مراتب است- و تراز يا مرتبه نظري –كه بالاترين تراز محسوب مي‌شود ـ برقرار است. (لازي، 1385 ، 212 )

حال اين جهت حركت از ترازهاي زبان علم است كه مفهوم بازسازي را در حيطه معرفت ،از مفهوم اكتشاف علمي جدا مي‌كند. استرول مي‌گويد "نظم علمي اكتشاف در جهت خلاف نظم طبيعي پيشاعلمي است. مثلا اصول علمي به ما امكان مي‌دهند كه توضيح دهيم چرا قانون‌هاي طبيعي يكسان بر پديده‌هايي چنين متنوع از قبيل جزر و مد، افتادن سيب از درخت، گردش ماه دور زمين شمول دارند [يعني جهت حركت از ترازهاي بالاي زبان علمي به ترازهاي پايين است] اما همين پديده‌ها هستند كه ما پيش از پروردن تبييني علمي از آن‌ها، بدان‌ها توجه مي‌كنيم. پس بازساخت، متفاوت از ساخت است. در واقع بازساخت نظم طبيعي كشف را وارون مي‌كند. از يقين‌ترين داده‌ها آغاز مي‌كند و برآن پايه تصويري عقلي ارائه مي‌كند كه توضيح مي‌دهد معرفت علمي چگونه ممكن است." (استرول، 1383 ، 125)

بنابر اين در مقايسه‌اي كه ميان پروژه همپل براي تبيين قوانين و پديده‌ها و پروژه كارنپ براي بازسازي منطقي جهان انجام مي‌دهيم، مي‌توانيم پروژه همپل را حركتي روشمند از ترازهاي بالا به ترازهاي پايين زبان علم بدانيم (نظريه‌ها، قوانين را تبيين مي‌كنند و قوانين نيز به نوبه خود ارتباط بين كميت‌ها را تبيين مي‌كنند) و پروژه كارنپ را هم حركتي ديگر با يك روشمندي ديگر از ترازهاي پايين به ترازهاي بالا دانست.

حال سؤال مهم اين است كه اين «روش‌مندي‌ها» در اين دو نوع حركت از چه نوع هستند؟ روش‌مندي تبيين، عبارت است از استنتاج قياسي، چون در مدل قانوني - قياسي همپل، تبيين‌خواه (explanandum) با يك استنتاج قياسي معتبر از تبيين‌گر (explanans) و گزاره‌هاي كمكي حاصل مي‌شود. اما روشمندي بازسازي منطقي جهان چيست؟

كارنپ زباني را كه براي بازسازي منطق جهان انتخاب كرد، L28 ناميد. در L28 به غير از علائم منطقي‌اي كه راسل و وايتهد در پرينكيپيا ماتماتيكا ذكر كرده بودند، از يك علامت، با معناي تجربي كه علامت رابطه دوتايي مشابهت ميان تجارب بدوي است، استفاده شده بود. كارنپ در مقدمه كتاب بازسازي منطقي جهان مي‌گويد "دستگاهي كه در اين كتاب صورت‌بندي شده، تجربه بدوي را به عنوان عنصر اوليه و اساسي خود در نظر مي‌گيرد. تنها يك مفهوم اساسي مورد استفاده قرار گرفته كه عبارت است از رابطه معيني ميان تجارب بدوي [رابطه مشابهت] نشان داده شده است كه ساير مفاهيم، مثلا مفاهيم ناظر به امور مختلف نظير حس بينايي، مكان‌هاي موجود در ميدان ديد و روابط مكاني‌شان، رنگ‌ها و روابط مشابهت‌شان، مي‌توانند بر همين مبنا تعريف شوند." (پايا،  1382 ، 331 )

بنابراين روشمندي بازسازي منطقي را مي‌توان تركيب عناصر بدوي تجربه با ملاط رابطه تشابه و با گام‌هاي منطقي دانست.

كارنپ احتمالا در بذل توجه بسيار به رابطه مشابهت، مانند موارد قبل وامدار راسل است. راسل در پاسخ به طرفداران نظريه‌اي كه مي‌گويند كلي‌ها وجود ندارند، فقط شباهت‌ها وجود دارند، اظهار مي‌دارد كه "نظريه تشابه ناگزير است از اين‌كه خود تشابه را به عنوان يك كلي حقيقي بشناسد و لذا حد اعلاي كاري كه مي‌تواند بكند اين است كه تعداد كلي‌ها را به يكي تقليل دهد" ( استنيلند، 1383،92)

بنابر اين ظاهرا به نظر مي‌رسد كه پروژه كارنپ در همين ابتدا دچار يك مشكل اساسي باشد و آن فرض ناخواسته و غيرمستقيم وجود كليات باشد كه احتمالا با آن نوع تجربه‌گرايي كه كارنپ بدان معتقد بود، ناسازگار باشد.

مي‌توان پاسخي براي اين مشكل احتمالي آماده كرد. راسل از صرف «رابطه مشابهت» صحبت مي‌كند. ولي كارنپ از "به خاطر ‌آوردن رابطه مشابهت" صحبت مي‌كند. نكته در اين جاست كه "به خاطر آوردن" احتمالا در جزئي‌كردن مشابهت به عنوان مواردي كه به صورتي متعدد در ذهن يك شخص صورت مي‌گيرد، نقش دارد. چون در مقابل انتقاد راسل، "طرفدار نظريه تشابه مي‌تواند بگويد كه تنها شباهت‌هايي كه وجودشان از لحاظ نظريه او لازم است، شباهت‌هاي جزئي‌ است،» (همان، 94 ) اگر اين استدلال درست باشد، احتمالا ما در جزئي دانستن رابطه مشابهت در تجربه  ياد‌آوري در ذهن يك شخص، بيشتر محق باشيم ـ چون اين تجربه در زمان و مكان خاص و تحت حالتي خاص رخ مي‌دهد ـ يعني تنها با گره زدن رابطه مشابهت با حافظه به عنوان يكي از منابع معرفت است كه پروژه كارنپ از اين فرض ناخواسته رهايي مي‌يابد. (البته با صرف‌نظر از مشكلاتي كه خود كارنپ بعدها متوجه آن پروژه مي‌ديد) اتفاقا اين نظر با آن سوليپسيسمي كه كارنپ قبل از ترك پروژه بازسازي منطقي جهان بدان معتقد بوده است، سازگار است.

(3)

سير تحولات ديدگاه‌هاي كارنپ بعد از پروژه بازسازي منطق جهان را مي‌توان به دو دوره عمده تقسيم كرد. دوره اول پشت‌كردن به فنومناليسم و روي آوردن به فيزيكاليسم تحت تأثير اتونويرات است و دوره دوم، عطف توجه به سمانتيك، تحت تأثير نظريه صدق تارسكي است. بايد توجه داشت كه اگر چه تحول ديدگاه‌هاي كارنپ در دوره‌ دوم بسيار گسترده بود اما ديدگاه‌هاي معرفت‌شناختي كارنپ در اين دوره تغيير عمده‌اي نكرد. آن رويكرد كلي معرفت‌شناختي كه در بخش اول اين نوشتار بدان اشاره شد، قبل و بعد از ايجاد اين تحولات فكري، هم‌چنان پابرجا بود. بنابراين تحولات ديدگاه كارنپ در بعد معرفت‌شناختي را عمدتا بايد در همان دوره اول جستجو كرد. ذكر اين نكته لازم است كه قبل از اين كه كارنپ پروژه بازسازي منطقي جهان را رها كند، چرخشي جزئي در ديدگاه او صورت گرفته بود. فنومناليسم كارنپ ابتدا از نوع فنومناليسم ماخ بود. در اين ديدگاه، تجربه حسي به عنوان حاصل جمع و برآيند احساسات جداجدا در نظر گرفته مي‌شود. "اما آشنايي با نظرات روان‌شناسي مكتب گشتالت، كارنپ را به اين باور رهنمون شد كه امور و پديدارها هيچ‌گاه به صورت حاصل جمع احساسات جدا جدا و مجزا ادراك نمي‌شوند، بلكه به صورت يك كل يك‌پارچه از داده‌هاي حسي دريافت مي‌شوند" (پايا، 1382 ، 327)

اما چگونگي روي آوردن كارنپ به فيزيكاليسم خود يك داستان فكري است. بازسازی جهان با مصالح تجربه‌ها و براساس تشابه و تناظر مستلزم همسانی تجربه‌ی همه‌ی افراد در شرایط یکسان است. در غیر این صورت آن بنیاد یقینی که امثال کارنپ، به دنبال آن بودند دست نیافتنی می‌نمود. ولی محتوای تجربه‌ی افراد مختلف، قابل مقایسه نیست. وقتی هم شخص الف و هم شخص ب بیان می‌دارند که یک شیئ قرمز رنگ دیده‌اند، معلوم نیست که محتوای تجربه‌ی شخص الف از آن شیئ قرمز رنگ، دقیقا با محتوای تجربه‌ی شخص ب از آن شیئ یکی باشد. برای غلبه بر این مشکل، دو توجیه مختلف را می‌توان متصور شد. توجیه اول، از آن موریتس شلیک است و توجیه دوم متعلق به اوتو نویرات است. شلیک معتقد بود که میان محتوای تجربه و ساخت تجربه، تفاوتی مشخص وجود دارد. از نظر او درست است که هرگز نمی‌توان مطمئن شد که محتوای تجربه‌ی افراد مختلف در شرایط واحد یکسان است. "مثلا وقتی کسی می‌گوید شیئ سرخ رنگی را می‌بیند، از کجا معلوم [تعبیر او] با تعبیری که ما از دیدن [و از رنگ سرخ] داریم همسان باشد؟"(خرمشاهي، 18 ، 1381 ) ولی نکته این جاست که همسانی یا عدم همسانی محتوای تجربه‌ها برای مقاصد علمی اهمیتی ندارد. "علم فقط با ساخت تجربه‌ی ما کار دارد... فی‌المثل اگر همه‌ی ما نسبت به موقعیت رنگ سرخ در جدول رنگ‌ها اتفاق نظر داشته باشیم دیگر هیچ اهمیتی ندارد که تجربه‌ی ما از رنگ سرخ، با یکدیگر تفاوت داشته باشد."(همان، 18 ) تمایزی را که شلیک قائل می‌شود، می‌توان به شرح رساتری توسط اصطلاحات نشانه‌شناسی توضیح داد. در زبان‌شناسی مدرن پس از لویی یلمزلف دو اصطلاح صورت و جوهر برای تبیین‌های نشانه‌شناختی مورد استفاده قرار گرفتند. مفهوم این دو اصطلاح را می‌توان با چند مثال روشن ساخت. صفحه‌ی قرمز رنگ چراغ راهنمایی که بیان‌گر ممنوعیت حرکت اتومبیل‌ها است جوهر نشانه است ولی "صورت، همچون رابطه‌ای تعریف می‌شود که یک علامت با سایر علائم نظام دارد ـ که در این جا می‌توان آن را در مقابل چراغ سبز یا چراغ زرد گذاشت" (گيرو، 48 ، 1380 ) این مثال جوهر و صورت نشانه‌ها را در سطح دال مشخص می‌سازد. (چراغ‌های قرمز و زرد و سبز دال هستند و مدلول آنها به ترتیب عبارت است از ممنوعیت حرکت، حرکت با احتیاط و عدم منع حرکت) در مثال بعدی مشخص می‌شود که تمایز میان جوهر و صورت را در سطح مدلول نیز می‌توان نشان داد. "در کلمه‌ی گربه، اندیشه‌ی انتزاعی گربه‌سانی جوهر مدلول را تشکیل می‌دهد، حال آن که صورت آن در نظام مفهومی‌ای نهفته است که آن را در مقابل اسب، سگ، انسان و غیره قرار می‌دهد." (همان، 9ـ48 ) بنابراین می‌توان گفت که ساخت تجربه آن گونه که شلیک مطرح می‌سازد دقیقا عبارت است از صورت تجربه، مطابق با معنای نشانه‌شناختی آن.

راه حلی که اوتو نویرات بدان متوسل شد، از نوع دیگری بود. به عبارت دیگر، نویرات به جای رویکرد عرضه‌ی گزاره به پیشگاه تجربه شخصي، برای به تحقیق رساندن آن، رویکرد آزمون یک گزاره توسط گزاره‌های دیگر را اتخاذ کرده بود. آشکار است که این "گزاره‌های دیگر" به واسطه‌ی آن که نقش آزمون‌گری دارند و وضعیت گزاره‌های دیگر را مشخص می‌کنند باید بسیار دقیق انتخاب شوند طوری که صدق آنها محل اختلاف نباشد. بدین منظور وی به تعریف گزاره‌های پروتکل می‌پردازد که عبارتند از "گزاره‌هایی که به محض دریافته شدن معنی‌شان، صدق‌شان نیز معلوم می‌گردد."( خرمشاهي، 1381،19) این رویکرد، سنگ بنایی بود برای برنهاد فیزیکالیسم که در صورت خفیفش چنین بیان شد که هر گزاره‌ای به توسط قواعد تناظر و انطباق، به گزاره‌های فیزیک مربوط می‌شود. مثالی که اوتو نویرات به عنوان گزاره‌ی پروتکل بیان می‌کند از این قرار است: پروتکل اوتو در ساعت 3:17 بعد از ظهر؛ در ساعت 3:16 دقیقه‌ی بعد از ظهر اوتو به خود گفت؛ در ساعت 3:15 بعد از ظهر میزی در اتاق بود که توسط اوتو مشاهده شد.

كارنپ ميان اين دو رويكرد ، رهيافت نويرات را انتخاب كرده بود. اگر كارنپ به راه شليك مي‌رفت آیا احتمال آن مي‌رفت كه به نوعي ساختارگرايي كه نسخه‌اي از آن در آراي كواين يافت مي‌شود، نزديك شود؟ نمی‌توان پاسخ دقیقی به‌ این پرسش داد اما شاگرد کارنپ یعنی کواین با رد تمایز تحلیلی، ترکیبی و روی آوردنش به‌ یک نوع کل‌گرایی و هولیسم، بنیان معرفت‌شناسی طبیعی شده‌اش را پایه‌گذاری کرد.

 

 

منابع

1-Murzi,Mauro,Rudolf Carnap,2005, in : http://www.iep.utm.edu

2 - استرول،اورام:1383، فلسفه‌ی تحلیلی در قرن بیستم، ترجمه‌ فریدون فاطمی، نشر مرکز

3 - استنيلند،هيلري:1383،كلي‌ها،ترجمه نجف دريابندري،نشر كارنامه

4 - پايا ، علي، فلسفه تحليلي مسائل و چشم اندازها:1382، نشر مركز

5 - خرمشاهی، بهاءالدین:1383، پوزیتیویسم منطقی، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ سوم

6 - شمس،منصور:1384،آشنايي با معرفت‌شناسي،انتشارات طرح نو.

7 -  گیرو، پی‌یر :1380،نشانه شناسی، ترجمه‌ی محمد نبوی، مؤسسه‌ی انتشارات آگاه

8 - لازي، جان: 1385،درآمدي تاريخي به فلسفه علم،ترجمه دكتر علي پايا، چاپ سوم ،سمت